تبليغاتX
..........دو عاشق بي قايق تو دریا


..........دو عاشق بي قايق تو دریا

عطر تو در نفسم جامانده

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

اخوان ثالث

 

راستی رفیقم رفت دیروز.آخی................

چه قدر زود دیر می شه!

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:53 توسط | |

سلام

خوبین؟

من همین الان از خدمات کامپیوتری میام!

طرفمون گفت که ۶۱ ویروس در کام شما بوده و اینا ۵شنبه شبا پارتی هم می گرفتن!

در ضمن دست های بنده به علت کم خونی مفرط! درد می کنه و گزگز. دارم به زور تایپ می کنم!

ان قد حرف دارم واستون از ۱۳ آبان که به ما می گفتن بگین مرگ بر امریکا و ما می گفتیم مرگ بر روسیه!!! اخر سر ناظممون کم اورد

واااااااااااااااااااااااااااای من انقد درس خوندم بی کامپیوتر که بودم !!!

خدا می دونه که چه قدر دارم حال می کنم!!!

آااااااااااااااااااااااااااااای دستم...........

یه شعر گفتم داغ  داغ داغ گرماش مثل چراغ داغ باغ(این مال داش تهی جون بودا)

می گوید:

رفتی و قلب آینه با رفتنت شکست                                اندوه غم بر دل زخمی من نشست

رفتی و بی ترانه شد آهنگ زندگی                                بند زمان با رفتنت.آه بی صدا گسست

 

آخر بار دیدمت با چشم های شاد                                 تو می گریختی از کنار من.همچو باد

من پر تپش از یاد  تو بودم ولی بگو                               آخر چه شد.رفتی.نکردی ز ما تو یاد؟

 

اشک سکوت نشسته بر برگ برگ دفترم                      بی بال و پر به سوی راه خیالت می پرم

بی تو در اینجا....به دور از لحظه ها                              هردم نگاهم را به عشق تو می برم

 

یک آن ببین من در غم تو چه می کشم                      در سوگ رفتنت می زهر می چشم

بنگر چگونه راهی ام کردی به انزوا                              دستم چه سرد و از درون همچو آتشم

 

بی تو در این بیغوله ی بی رحم من چه سرد              چشم هایم بی فروغ.کوله بارم همچو درد

دیدی دلم که عاقبت آن یار بی وفا..........                  با ذره ذره شور تو.با حس من چه کرد؟!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

جیگر همه شما رو

دعا کنین مشکل صدای کامیمم حل شه

دست و پاهای منم خوب شه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:36 توسط | |

I dreamed I had an interview with God.

So you would like to inetrview me? God asked.

If you have he time? I said.

God smiled. My ime is eternity.

What question do you have in mind for me?

What surprises you mos about humankind?

God answerd....

That they get bored with childhood,

they rush to grow up, and then

long to be children again.

That they lose their health to make money...

and then lose their money to restore their health.

That by thinking anxiously about the future,

they forget the present,

such that they live in neither the present nor the future.

That they live as if they will never die,

and die ad though they had never lived.

we were silent for an while.

And then I asked.

As a parent, what are some of life's lessons you want your

children to learn

 

To learn they can not make anyone love them.

All they can do

is let themselves be loved.

To learn that it is not good to compare themselves to others.

To learn to forgive by practicing forgivness.

To learn that it only takes a few second to open profound

and it can take many years to heal them.

To learn that a rich person

is not one who has the mos, but is one who needs the least.

To learn that there are people who love them dearly,

but simply have not yet learned how to express or show

their feelings.

To learn that tow people can

look at the same thing and see it differently?

To learn that it is not enough that they

forgive one another, but they must also forgive themselves.

"Thank you for your time," I said

"Is there anything else you would like your children to know"

God smiled and said, just know

I am here.... always.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:12 توسط غزاله| |

دوستان سلام!!!

بنده از کافی نت مزاحمتون می شم! و کامی ما هم همچو(یعنی همچنان تیکه دختر خالمه) خرابه!!!

دلم واسه همتون به شدت تنگیده و این کیبوردم همه فارسیاش رفته و من دارم رو هوا تایپ می کنم!

امروزم یه دلیل بزرگی که داشت تولدم بود که اومدم دیدم غزاله جون جیگرم ترکونده!!!

بابک جان من سر موعد اومدم زود تند سریع هم شعرمو می خوام(طلبکارم دیگه)

احسان خان شمام باس یه داستان واسه تولد من بگی...............

دقت کردین نوشتنم نمیاد؟! آخه اینجا راحت نیستم با این کیبورد!

همتون و دوست دارم!

زود زود با کامی خودم میام....

بابای

(دوستان تو پست غزال نظر بذارین) 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:41 توسط |

 

سلامی به باحالیه عطر مهر ماه

چی دارم میگم مهر که تموم شد :دی

آمّا

ما که یولداشمون  یادمون نرفته (یولداش همون رفیقه(به ترکی))

.

.

دی دی دی دی، دی دی دی دی ، دی دی دی، دی دی دی، دی دی دی دی.....

 

جشن تفلّد تو ای نازنین مبارک

سپید ما گل شده همگی بگین مبارک

ایشالله صد ساله شی شمعاتو روشن کنی

(اینجاشو بلد نیستم ) گشنگ ترین مبارک

هوراااااااااااااااااااا

تفلّت سپیده جونمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

گلم شعرم نیومد هر کاری کردم

ببخشید

کادوت رو هم که پیش پیش دادم

قربونت برم

 

 

بابای

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:0 توسط غزاله| |


Design By : Night Skin